گل من محمد امینگل من محمد امین، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

همه وجودم امین جان

تولد

      تا عشق آمد دردم آسان شد، خدا را شکر!   مادر شدم او پاره جان شد، خدا را شکر   شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من   لبخند زد جانم غزلخوان شد، خدا را شکر   من باغبان تازه کاری بودم اما او   یک غنچه زیبا و خندان شد، خدا را شکر   او آمد و باران رحمت با خودش آورد   گلخانه ما هم گلستان شد، خدا را شکر   سنگ صبورم، نور چشمم، میوه قلبم   شب را ورق زد، ماه تابان شد، خدا را شکر   مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است   دلواپسی هایم دو چندان شد خدا را شکر!!!!   ...
23 فروردين 1393

بهلول و کمک به نیازمندان

داستان کوتاه بهلول و کمک به نیازمندان   روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند. سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند و او را به نزد هارون الرشید بردند. هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول  به بهلول بدهند که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند. بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید. هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی ! چرا برای تقسیم کردن پ...
21 اسفند 1392

و باز هم چشمها را باید شست...

  شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد   شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد   شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد شاید صفای کودکیمان را اینجا، جا گذاشته ایم شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی  ماشین هایشان، زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد چشمها را باید شست... جور دیگ...
21 اسفند 1392

نگاهت را به کجا دوخته ای؟

نگاهت را به کجا دوخته ای ؟   چه زیبا می نگری ؟ به آینده می اندیشی ؟ از چهره ات فقط نگاههایت را می بینم . ولی گریه هایش را نمی گذاری کسی ببیند بیا ودوباره لبخند بزن  نگاههایت باشد برای بعد به تصویرت که نگاه میکنم ،دریای سادگی را می بینم وامواج آرامش را از زلال چشمانت ، از چشمه احساست باید وام بگیرم ، تا کمی آرام  گیرم ببخش مرا رفاه زدگی عادت شده است ببخش مرا که دیگر نمیتوانم آن ورای نگاهت را ببینم ببخش که دیگر همه اسکناسهای سبز را می شناسند واز تو غافل شده اند تشنه یک مشت صداقت ویک جرعه آرامش تو هستم . نگران نباش ،آرامش بدون آسایش تو ،آرزوی انسانهای غریب امروز...
21 اسفند 1392

یک روز با طناز خانم

روز چهارشنبه عصر رفتیم خونه ی طناز جونینا که از اون طرف با هم بریم نمایشگاه هفت سین و صنایع دستی، قبل از رفتن امین و طناز با هم بازی کردن ، دعوا کردن ، قهر کردن ، آشتی کردن ، داد زدن ، ما هم      این هم حروف انگلیسی که خاله جون  زحمت کشیدن به امین گلی ما که برا درس زبان کارت گرفته بود کادو دادن. ممنون خاله جون    بعد که بابا هادی اومد با هم رفتیم نمایشگاه امین جون  از اونجا چند تا کاکتوس خرید.        بعد از نمایشگاه رفتیم هایپر استار  عشق خاله هم با ما اومد.  این هم پارکینگ هایپر استار...
11 اسفند 1392