گل من محمد امینگل من محمد امین، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

همه وجودم امین جان

کتاب

کتاب خوب من یار مهربانم                   دانا و خوش زبانم گویم سخن فراوان               با آنکه بی زبانم پندت دهم فراوان                من یار پند دانم من دوستی هنرمند            با سود و بی زیانم از من مباش غافل               من یار مهربانم  «عباس یمینی شریف» من از ...
23 اسفند 1391

ماهی گلی

امروز مدیر امین جون زحمت کشیده بودند و به همه ی بچه های مدرسه دو تا ماهی گلی و یک کارت پستال حاجی فیروز داده بودند دست آقای کشاورز مدیر خوب مدرسه تلاش درد نکنه که با این کارشون به بچه ها یاد می دن که به سنت ها پایبند باشند. بابا هادی هم یه تنگ زیبا برای ماهی ها خرید ولی وقتی رسیدیم خونه امین جون خواب بود و نتونست ماهی هاشو داخل تنگ بندازه ما هم فقط آب ریختیم داخلش تا فردا صبج که بیدار شد ماهی هاشو داخل تنگ بندازه. این هم متن داخل کارت پستال: عیدت مبارک: خوشحالیم و شکر گزار به درگاه یکتای بنده نواز از اینکه این بهار هم هستی و هستیم تا دوباره بگوئیم، گل همیشه بهارم بهاران بر تو خجسته باد. این هم آرزوی زیبای آقای کشاورز ...
21 اسفند 1391

عیدی

امروز صبح امین قبل از اینکه بره مدرسه گفت مامان روی میزت یه چیزی برات گذاشتم  وقتی من رفتم مدرسه برو بردار. وقتی امین جون رفت اومدم دیدم... الهی قربونت برم پسر با محبت من   پروردگارا: در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم آرامش، به بیداریشان آسایش، به زندگیشان عافیت، به عشقشان ثبات، به مهرشان وفا، به عمرشان عزت، به رزقشان برکت و به وجودشان صحت عطا بفرما. «آمین» ...
21 اسفند 1391

یک گام دیگر به سوی مستقل شدن

دیشب گل پسر من برای اولین بار با دست های توانای خودش ناخن هاشو کوتاه کرد و یک گام دیگر به سوی مستقل شدن برداشت. عشق منی گل پسر پسرم: بدترین کلمات: نمی توانم، نمی شود، نمی دانم است. پس در همه حال سعی کن از کلماتی همچون می توانم، می شود استفاده کنی. ...
20 اسفند 1391

دندان شیری

امروز صبح رفتیم دندانپزشکی برای پر کردن دندان امین جون ولی تا به دکتر گفتم که دندان های شیری امین لق شده و نمی افته دکتر با چوب یکی از اونها را در آورد و سه تای دیگه از دندون ها را کشید. الهی بمیرم موقع تزریق بی حسی یه کوچولو دردش اومد. چند قطره اشک هم ریخت. ولی موقع کشیدن به دکتر می گفت چه باحاله این که دیگه درد نداره. آقای دکتر دندون هاشو داد به من و گفت که بزار زیر بالشش تا یه فرشته شب براش هدیه بیاره امین جون هم به دکتر گفت که نه بابا الکیه مامانم یه چیزی می ذاره و میگه که فرشته ها آوردن آقای دکتر هم خندید و گفت آفرین به این گل پسر باهوش و قوی.     ...
17 اسفند 1391

مهندس کوچولو

دیشب رفتیم فروشگاه اتکا خرید کردیم. امین گلی هم تا تونست برای خودش خرید کرد. (برنج عسلی، یامی، چیپس، شکلات صبحانه، شیرموز، شیرین عسل) موقع برگشت رفتیم برای تولد ریحانه خانم و محمد آقا اسباب بازی فکری بخریم امین جون هم یک برج هیجان جنگا برداشت و از دیشب تا الان این مهندس معمار ما چندین برج زیبا ساخته و از فردا این برج های زیبا را به فروش می رساند.     «پسرم در هر موقعیتی خود را زنده و خلاق نگه دار» ...
17 اسفند 1391