گل من محمد امینگل من محمد امین، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

همه وجودم امین جان

شاگرد ممتاز

امین جان امتحان های نوبت اول را با موفقیت پشت سر گذاشت و شاگرد ممتاز کلاس شد. آقای مدیر هم زحمت کشیدند به پاس زحمت های امین گلی یک لوح تقدیر با یک ذره بین به گل پسر ما جایزه دادند. امین جان،‌ آرزویم این است که شاهد موفقیت های پی در پی تو در تمام مراحل زندگی ات باشم. من هم امین جون را به خاطر اینکه ممتاز شده بود بردم مجتمع زیتون. البته یه جایزه هم پیش من داره. بابا هادی هم قول داده امین جون رو ببره ستاره فارس بازی کنه. این هم آقا محمد علی (پسر خاله بابا)‌ که اونجا بودن و با شما بازی کردن و شما ٧ - ٢ از اون بردی.   ...
21 بهمن 1391

موقع رفتن به مدرسه

باز هم موی مرا، مادرم شانه زده روی پیراهن من، نقش پروانه زده مادرم داده به من، کیف زیبای مرا هست امروز قشنگ، همه چیز و همه جا پدرم باز مرا، می سپارد به خدا می کشد بر سر من، ‌دست پر مهرش را روی لبهای همه،‌ خنده مهمان شده است. موقع رفتن من،‌به دبستان شده است.     ...
10 بهمن 1391

سینما

دیروز از طرف مدرسه رفتیم سینما قیام فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه. اونجا با دوستات بازی کردی بعد هم فیلم رو دیدیم و اومدیم خونه. امین جان، آقا سینا حقیقی، آقای مهدی سلطانی،‌آقای حسین رحیمی  آقای عرشیا حسینی،‌ آقای حسین رحیمی آقای رحیمی، آقا ماهان قاسمی، امین گلی، آقای آریا اسکندری آقا محمدرضا، آقا احمدرضا، (بچه های سرویس) امین جان، آقای رحیمی ...
3 بهمن 1391

به تمام پدرهای بچه های کوچولو

و اینجا چشم کوچکی است که شب و روز تو را تماشا می کند. و گوش های کوچکی که خیلی زود هر چه تو می گویی می گیرد... و دست های کوچکی که با اشتیاق هر چه تو می کنی انجام می دهد و پسر کوچکی که در رؤیاهایش در انتظار روزی است که به سن تو باشد. تو معبود خیالی او هستی. تو عاقل ترین عاقل ها، برای او هستی و در این فکر کوچک به تو هرگز شک نمی کند به تو خالصانه دل بسته و هر چه تو بگویی یا انجام دهی در فکرش جاودانه می ماند و وقتی که بزرگ شد خواهد گفت و انجام خواهد داد. درست مثل تو ...
28 دی 1391

تصمیم جدی

امین جون دیروز با چشم گریون از مدرسه اومدی گفتم چی شده گفتی مامان منو تنبیه کن. گفتم مگه چی شده گفتی که پاکُنتو گم کردی از اول مهر تا الان 6 تا پاکن گم کردی گفتم خب حالا با هم یه تصمیم جدی می گیریم به نظر تو باید چیکار کنیم که دیگه پاک کن ها رو گم نکنی گفتی نمی دونم هر چی شما بگی من هم گفتم به نظر من از پول داخل قلکت برمی داریم یه پاکن می خریم بعد اونو سوراخ می کنیم و کش از داخل اون رد می کنیم و گردنت میندازیم که دیگه گم نشه. تو هم خوشحال و راضی از این کار با تصمیم من موافقت کردی. قربون پسر گلم برم من ...
26 دی 1391

باغ وحش

روز جمعه رفتیم باغ وحش (سیروس قهرمان) اونجا از دیدن مارها ترسیدی (مثلاً) این غازها هم خیلی صدا می دادن ولی بامزه بودن   ...
25 دی 1391