همه وجودم امین جان
تاريخ : سه شنبه 24 فروردين 1395 | 13:10 | نویسنده : مامان فهیمه

هدیه آسمانی





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 | 19:33 | نویسنده : مامان فهیمه

امسال هم مثل سال قبل 15 نفر از مادرا پول گذاشتیم روی هم و برا خانم معلمتون هدیه ی ناقابلی تهیه کردیم. روز معلم هم اومدیم مدرسه و تقدیم ایشون کردیم. این هم عکس های روز معلم و هدیه های ناقابل ما 

ربع سکه و سکه پارسیان

عارفان علم، عاشق می شوند 

بهترین مردم، معلم می شوند 

عشق با دانش متمم می شود 

هر که عاشق شد معلم می شود

teacher patugh ir 2 کارت پستال تبریک روز معلم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 فروردين 1395 | 9:41 | نویسنده : مامان فهیمه

آقا رضا پسر دوست من اعظم خانم (هم کلاسی دوره دبیرستان) هستن. شهریور سال گذشته تولد این گل پسر بود و من و یکی دیگه از دوستامون هم دعوت بودیم. من و دو تا اعظم با هم، همکلاسی بودیم و الان امین و امیرحسین هم سن هستند و رضا یک سال بزرگتر از این دو تا هست. 

امین و امیرحسین در حال انجام حرکات موزون خندونک

 به گفته اعظم جون به خاطر علاقه شدید آقا رضا به ماشین، کیک این شکلی درست شده 

 

باز هم حرکات موزون خندونک

این هم فیدل سگ آقا رضا که متأسفانه چند روز بعد از تولد دزدیده شد.سکوت

«رضا جان تولد مبارک»

شب خیلی خوبی بود اون شب، امین و رضا  از همدیگه خیلی خوششون اومده بود و دوستای خوبی برا همدیگه شدن. محبت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 فروردين 1395 | 19:54 | نویسنده : مامان فهیمه

طبق معمول اسفند ماه مشغول خونه تکونی، درست کردن هفت سین، خرید و ... بودیم خلاصه حسابی سرمون شلوغ بود. تو کارهایی که ذکر شد گل پسر هم خیلی کمک حال من بود. محبت 

خونه تکونی 

درست کردن رنگ سبز از ترکیب رنگ آبی و زرد برای برگ های درخت نارگیل 

این هم هفت سین امسال که به خاطر مشغله ی زیاد روزهای آخر با عجله درست کردیم و چون وقت نداشتیم 4 تا میمون بیشتر درست نکردیم. 

بابا هادی هم در فراهم آوردن وسایل هفت سین سهم بسزایی داشت. اون صندوقچه که سمت راست مشاهده می کنید پر از سکه های 200 تومنی هست که جمعاً 40 هزار تومن می شد. بابا هادی همه رو از بانک گرفته بود.خندونک

خریدن گل از گل کده دوست بابا هادی 

بعضی وقت ها هم ژست قلدرا رو می گرفتی و ادعا می کردی که دیگه بزرگ شدی خندونک

یا اینکه موقع خرید پول هایی رو که پس انداز کرده بودی می آوردی و می گفتی می خوام از پول خودم خرید کنم.

هر از گاهی وقتی خسته می شدی برا خودت شربت درست می کردی.

یا با پنبه هایی که بابا برات آورده بود که برا گری خونه درست کنی خودت رو به شکل ورزشکارا در می آوردی و من هم کلی می خندیدم و خستگی از تنم می رفت خنده

روز آخر که از مدرسه اومدی و خوشحال و خندون بودی از اینکه 20 روز مدرسه تعطیل هست و می تونی صبح ها تا دیروقت بخوابی.





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 فروردين 1395 | 13:09 | نویسنده : مامان فهیمه

« عزیزترینم تولدت مبارک »

بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا 

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما 

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز 

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا 

کادوی بابا هادی به گل پسر

کادوی من به امین جون

این هم خانم سعادت همسایه ی مهربونمون برات درست کرده بود.

چون خودت خواستی تابستون برات جشن بگیریم که بتونی دوستات رو دعوت کنی ما هم کیک نخریدیم.

ایشالا تابستون برات کیک می خریم و دوستات رو دعوت می کنیم.





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 12:50 | نویسنده : مامان فهیمه

آسمان زیبای تخت جشمید که در عرض یک ساعت به رنگ های مختلف در اومد و همه رو محو تماشای زیبایی خود و هنرمندی نقاش بزرگ طبیعت  کرد. 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 19:20 | نویسنده : مامان فهیمه

حکایت دوچرخه به چند سال پیش بر می گرده که از بابا خواستی برات دوچرخه بخره ولی بابا نتونست بخره. بنابراین من تمام تلاشم رو کردم و از پول هایی که بابت تایپ می گرفتم مقداری رو پس انداز می کردم تا اینکه 120000 هزار تومان ناقابل جمع کردم و یک روز عصر با هم رفتیم به سلیقه خودت یک دوچرخه سبز فسفری خریدی. به حدی خوشحال بودی که دوچرخه رو می بوسیدی. خونه قبلی حیاط نداشتیم فقط می تونستی داخل کوچه با بچه ها بازی کنی. خونه جدید هم تراس و انباری نداریم بنابراین مجبور شدیم به مدت 2 سال دوچرخه رو داخل انباری آقای کشاورز همسایه طبقه پایین بایگانی کنیم. تا اینکه امسال تابستون دلت برا دوچرخت تنگ شده بود و گفتی من دیگه کی باید با دوچرخم بازی کنم. بالاخره دوچرخه رو بعد از دو سال آوردیم بیرون و تعمیر کردیم. به مدت 2 هفته داخل پارکینگ با دوستات بازی می کردی تا اینکه دزد از خدا بی خبر اومد و دوچرخه تو را از داخل راهرو طبقه 4 و دوچرخه امیرمحمد دوستت رو از داخل پارکینگ برداشت و برد. غمگین خیلی ناراحت شدی. هر جا می رفتیم دوچرخه می دیدی آه می کشیدی غمناکو می گفتی مامان ممکنه دزده دوچرخه ی منو بیاره بزاره سرجاش متنظر

بابا که دید خیلی ناراحتی ما رو برد پارک آزادی، دو تا دوچرخه کرایه کرد. به مدت 1 ساعت با هم داخل پارک دوچرخه سواری کردین بعد هم بهت قول داد که امسال یه دونه بهتر از اون قبلی برات بخره چشمک





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 آبان 1394 | 9:42 | نویسنده : مامان فهیمه

مدتی بود دوست داشتی تخت جمشید رو از نزدیک ببینی به خاطر اینکه معلمتون در مورد اونجا براتون صحبت کرده بود. هر جمعه به بابا می گفتی ولی نمیشد تا اینکه جمعه اول ماه محرم، اول رفتیم دارالرحمه بعد غذا گرفتیم و رفتیم تخت جمشید. 

آسمان زیبای تخت جمشید

 لطفا ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 20:21 | نویسنده : مامان فهیمه

چند روزه یک حلزون کوچولو مهمان خونه ی ما شده و من و بابا هادی خیلی خوشحالیم چون حسابی گل پسر ما رو سرگرم کرده. حلزون کوچولو رو هنگام شستن فلفل دلمه ای دیدم. از لونش بیرون اومده بود و داشت روی فلفل حرکت می کرد اولین بار بود یک حلزون رو از نزدیک می دیدم و  من بیشتر از امین شوق و ذوق داشتم خندونک

امین هم سریع براش یک خونه و تخت خواب درست کرد. یک بشقاب آب کرد و مقداری سبزی براش گذاشت. اسم اون هم گذاشت لَری (برگرفته از گَری، کارتون باب اسفنجی) خنده

بعد تو اینترنت سرچ کرد که غذای حلزون ها چیه. سریع رفت از مغازه سر کوچه غلات صبحانه خرید براش آورد ولی نخورد. یک تکه کوچولو سیب براش گذاشت سریع شروع کرد به خوردن سیب، خیلی بامزه بود آب سیب رو می مکید.راضی

خونه اول

خونه دوم

با آب پاش، آب تو خونش اسپری میکنه تا رطوبت مورد نیاز حلزون تأمین بشه با ماشین هم حلزون رو می چرخونه چون معتقده حلزون ها آرزو دارن سریع حرکت کنن ولی نمی تونن قه قهه

این هم تختخواب لَری، ولی اصلا رو اون نمی خوابه. یه گوشه ای از تخت امین میخوابه. تا امین بیدارش نکنه، بیدار نمیشه

حلزون، جانداری است ساکت، تمیز، بامزه، دوست داشتنی و بدون دردسر و بدون هیچ گونه بیماری خاصی، توصیه می کنم برای بچه هاتون تهیه کنید تا با اون سرگرم بشن. چشمک

توصیه امین جان: گل پسر مامان میگن که حلزون را روی پوست خود بگذارید تا روی پوست شما لایه ای از کرم صد در صد طبیعی پوشیده شود. خندونک (جمله از خود امین جان بود) 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | 19:41 | نویسنده : مامان فهیمه

امین جان امروز با شوق و ذوق فراوان روانه مدرسه شدی و من و پدرت همراهیت کردیم. از اینکه دوستات رو بعد از چند ماه می دیدی خیلی خوشحال بودی. معلم امسالتون خانم ایروانی هست. ظهر که اومدم دنبالت خیلی خوشحال بودی و می گفتی معلمم رو خیلی دوست دارم آخه خیلی مهربونه. محبت





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | 16:56 | نویسنده : مامان فهیمه

 از بچگی عاشق آزمایش کردن بودی و همیشه چیزهای مختلف رو با هم ترکیب می کردی تا معجون درست کنی. مدتیه عطرهای مختلف رو با هم قاطی می کنی و هر چی دم دستت میاد رو داخلش می ریزی تا یه مایع خوشبو درست کنی. با این کار، یکی از عطرهای روغنی بابا رو که خیلی خوشبو بود و دوستش داشت رو خراب کردی این هم قیافه بابا بود موقع دیدن عطرعصبانیالان هم که داری از عطرهای من استفاده می کنی. دو ماه گذشته 2 تا عطر برا آزمایش هات خریدیخندونک یه دونه عطر هم، اون مغازه ای که من ازش لوازم آرایش می خرم مجانی بهت داد.خندونک

علاه بر عطر عاشق تشریح بدن حشرات هستی هر روز با امیر حسین میری داخل باغچه مورچه و مگس میاری برا آزمایش خندونک

بعضی وقت ها هم با پسرای آقای ابراهیمی آزمایش می کنی که البته با این دو نفر خیلی سازگار نیستی و همیشه دعواتون میشهزبان

خیلی خوشحالی از اینکه میز قدیمی تلویزیون رو بهت دادیم و تو به عنوان میز آزمایش از اون استفاده می کنی. و من همیشه این جمله رو بهت می گم که «امین تو در آینده یه چیزی اختراع می کنی من به تو ایمان دارم» و این برا تو یه باور شده و هر روز داری تلاش می کنی که از چیزهای مختلف سر در بیاری. بوس





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد